یه رز صورتی ... :) ... !؟
خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود...كافی ست انار دلت ترك بخورد!
درباره وبلاگ


سلام به شمایی كه به دنیای من سرزدی...
اینجا دنیای منه...
دنیایی از كودكی...صداقت...تنهایی
نشاط...و عشق...
خوش اومدی دوست من...
(بعضی از اشعار و مطالب گرفته شده از افراد دیگه س كه زیر هر مطلب اسامی نوشته شده)
مدیر وبلاگ : خانوم طلا...



.

دریافت کد بستن راست کلیک در وبلاگ

نویسندگان
خانوم طلا... (21)

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


 
دوشنبه 1 خرداد 1391 :: نویسنده : خانوم طلا...

من و تو دقبقا دو تا نیمه ی گمشده ی شدید ناجوریم!

من و تو جز آدمایی با افکار پیچیده ایم که واسه ی عشقم دنبال فلسفه میگردن

من و تو یعنی سه نقطه ی مبهم پر از حرف ... .

امروز فهمیدم جواب آخر قصه ی عشقه دو تا ناجور ،هیچوقت ،نبوده!

هیچوقت جدایی،واسه فیلم های پر از خیال عاشقانه ست....

یکی بهم گفت توی این دو رو زمونه قصه ی عشق و عاشقی همش کشکه

هر کی ادعاشو داره،فقط ادعاشو داره!

من اما....هنوزم معتقدم عشق هست............

اما یه کلمه ی کوره که معناش مثل خلقته آدم مجهول مونده

ازت جدام...این یه توافق قشنگه بین ما

و من هیچوقت بی عشق بهت فکر نمیکنم....

جدا شدم اما نه با نفرت...جدا شدی اما نه با نفرت

و این نهایته عشقه....هر دو بخاطر هم....به خدا سپردیم همو!

چقد قشنگه این عشق....و چه فرشته ای هستی تو...

و چه خوب باگذشتی هستم من....

سال دوم دبیرستان توی جواب سوال یه همکلاسی که پای تخته نوشته بود جدایی چجوریش راحت تره؟

هر کی یه چیزی گفت و نهایت حرفاشون : وقتی جدایی با نفرت همراه باشه....

من اما گفتم وقتی با عشق جدا شن!!!

وقتی عاشق هم باشن و جدا شن اونوقت جدایی شیرینه و راحت!

همه با نگاههای پر از سوال ازم توجیه خواستن.....

اون روز هیچوقت فکر نمیکردم عشقی رو تجربه میکنم شاید برعکس چون اون روز از حست باخبر بودم و ازت جدا...واسم جدا بودنت شیرین بود....چون توی خیالت با من بودی مثل من....

امروز نمیدونم کجای این قصه ی چن ساله ی عجیبم ...

اما میدونم در هر صورت حس بودنت قشنگه...و این کافیه برام...شاید.

((خانوم طلا))






نوع مطلب :
برچسب ها :
یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : خانوم طلا...

همیشه وقتایی که دلم گریه میخاست،گریه میخاد،یا حتی خیس اشکه گونه هام،همیشه وقتی دلم یه بازی کودکانه میخاد،دلم دیوونگی میخاد،میرم جلوی آینه اتاقم و واسه منه توی آینه شکلک درمیارم!

وقتایی که خیسه اشکه چشمام جلوی آینه گریه میکنم و به اشکام نگاه میکنم گاهی انقد بعدش میخندم!!چیه خب؟؟؟باور کنید قیافه ی  پر از اشک انقد خنده داره گاهی.

یه بار دقت کنید متوجه میشید من اونقدام دیونگیم حاد نیس!هه هه هه ....

وقتاییم که یه دیونه ی سربه هوای شنگولم و شاید مشنگ! انواع شکلک هارو توی آینه روی چهرم به نمایش میزارم !

مخصوصا از اون لبخندای گنده توی کارتون والاس و گرومیت!با دهن گشادش که مثل یه لبخند همیشگی توی صورتش نقاشی شده بود.همش با خودم میگفتم بیچاره رو اینجوری کشیدن پس چه جوری گریه کنه وقتی دهنش تا گوشش بازه و انگار میخنده!!!

شاید برنامه کودک ها و نقاشی ها اصلا گریه ندارن

الان دلم گریه میخاست ،دوتا قطره اشک اومد و بعد فس فس دماغم و ....هه هه هه

کار به تموم شدن جعبه ی دستمال کاغذی نرسید چون یهوووووووووووو صورتمو توی آینه ی موبایلم دیدم و خندم گرفت و اینطوری شد که این متن از چشمه ی استعدادهای درخشان هدررفته ی بنده ی دیوانه جاری شد!هه هه هه 

تذكر مهم:هه هه هه(خنده های از نوع پسر خاله ای توی کارتون کلاه قرمزی )

انگار امشب شدید دلم خنده های پسر خاله ای میخاد...هه هه هه واقعا بچه ی بامرامی بود....

جا داره اینجا یه یادی از بروبچ کلاه قرمزی بکنم.!!!چقد عاشقشونم من.دلم براشون یه ذره شده....

من چطوریم الان آی مجری؟بچه ها هوووووووووووووو دلم براتون تنگیده ه ه ه........ ببئی آی میس یوووو، مگه  چیه خب دیونم مث خودت آدمه دیگه هه هه هه

 






نوع مطلب :
برچسب ها :
یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : خانوم طلا...

زندگی سال جدیدم قشنگه....تلخی احساس امشبم هم نمک زندگی شیرینمه تا که از فرط شیرینی دلمو نزنه!!! پس چند خط سیاهی برای خالی کردن احساس پوچ امشبم :

برگه های دفترم خیس شدن...انقد قطره های اشکم درشتن که خبر از اوج حادثه میدن....!!!

نمیدونم تا حالا تحقیر شدن رو تجربه کردید یا نه ، من چند بار و شاید خیلی بیشتر از چند بار تجربه ش کردم....

نه اینکه آدم ضعیفی باشم بلکه آدمهای ضعیفی اطرافمو گرفتن...

بچه ها دنیای خودشونو دارن شاید هیچوقت نمیفهمن تحقیر ، نفرت ، بغض، و شاید درد یعنی چی...اما نمیدونم چرا من توی دوران ندونستن ها و بی خیالی ،دقیقا لمسشون کردم..

امشب دوباره اتفاقی افتاد که دقیقا وقتی ده سالم بود همون طوری تحقیر شدم و هیچوقت نتونستم از خاطرم پاکش کنم.

 من له شدم برای یکی دیگه!!در حالیکه در هر دو زمان ادعا میشد عزیزترینم!

امشب خاطرات تلخ بچگیم اومد توی ذهنم و نفرت از آدمهای نفرت اور...

دورانی که شاید احساساتی که من بهش رسیده بودم توش جایی نداشت....

امشب تحقیر شدم...

کاش طور دیگه ای تحقیر میشدم تا به این حقیقت سیاه نرسم که خاطرات تکرار میشن مثل هم!!!

کاش طور دیگه ای تحقیر میشدم تا بخندم و بگم خداروشکر که فیلم زندگیم تکراری نیست...

دردهای جدید....لااقل تجربه ی جدیدیه اما افسوس.........

قطره های اشکم بی مهابا میریزن خبر از عمق شکستگی میدن....

بعد از چند ماه امشب دوباره احساس تنهایی وحشتناکی دارم...

مثل وحشت همیشگیم از قبر....و احساس خفگی کور!!!!

هر چند اکثر لحظه های حتی شیرین تنها بودم ،هستم و خواهم بود، با همه هستم و با هیچ کس نیستم!!!!

از وقتی یادم بوده روح من و افکار پیچیدم با اطرافیانم انقدر متفاوت بوده که هنوز مجهولات این تفاوت رو پیدا نکردم....

امشب حتی بی خدا، توی وجودم  زندانی شدم و بغض هامو که راه گلومو خراشیدن با اجبار قورت میدم!

امشب دلم حیاط خوابگاهمو میخاد و اولین فرد متجاوز به رازهای قلبم زهره رو......

دلم زهره ی دوست داشتنیمو میخاد....

دلم اداهای مسخرشو میخاد و دهن کیجیش به دنیای دروغی سیاه پر از سوال...

حرفهام امشب بی پایانه ولی باید با اجبار سکوت کنم....سکوت میکنم...

و برای ارامش روحم شعرای مضحکمو توی ذهنم مثل شعرای کودکیم زمزمه میکنم:

چند قطره اشک...

آغازگر شعرهای مضک من....

حوادث تکراری و تلخ چند ساله...

تحقیر یه روح....

نابودی موجودیت یک انسان...

چند قطره اشک...خیسی دفترهای خاک خورده...

آوارگی روح تنهای دخترک....

سفر به اوج نیستی ............

بغض های فرو خورده ی درد آور

درد ، درد ،  درد....................

تنهایی،دخترک،عشق، تنهایی و دخترک

دخترک دنیای ابهام و چند مشت!عروسک

و تولد شعرهای مرده..........

یاد شعر مری شو افتادم!!!!از چشمهای خیره ی مری شو بر حذر باش........او بچه ای ندارد ....و تنها با دنیایی از عروسکهاش زندگی میکند.... بیچاره مری شو........

 

طلا






نوع مطلب :
برچسب ها :
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : خانوم طلا...

اصلا نمیدونم از کجا شروع کنم حتی نمیدونم چه جوری باید از احساسم حرف بزنم، انگار مغزم قفل کرده چون اصلا نمیدونم چه طوری باید قشنگ ترین کلمه های ادبی رو کنار هم بزارم تا همه ی احساسمو با کمکشون نشون بدم.    

وای که الان چه شرایطه پر از اضطرابه زیبای عاشقانه ای دارم من!!!     

خب خیلی سخته که تو دوری و من حیرون دنبال بهترین جمله هام تا منو به تو پیوند بده.تا بخاطر وجود فاصله ها فک نکنی که روز تولدت تنهایی... 

میدونی چیه علی دوس دارم مثل همیشه راحت حرف بزنم باهات. مثل اون چارده تا دفتر دیگه ای که توی تنهاییام توی هر برگش از تو نوشتم و  حرف زدم.میخام فک کنم این پونزدهمین دفترمه که تقدیم تو میشه و صادقانه ترین احساساتم رو توش جای دادم.میخام بدون قانون،بدون رعایت دستور زبان فارسی!!بی هوا و بی نظم حتی با غلط املایی های کودکانه،ساده و با یه دنیا احساسات شاید خنده دار حرف بزنم برات...



ادامه مطلب



نوع مطلب :
برچسب ها :
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : خانوم طلا...

فاصله شاید یعنی سه نقطه...

شاید سكوت اجباری من

فاصله یعنی من،یعنی تو!

فاصله یعنی مشترك موردنظری كه خاموشه!

له شدگی یه قلب بسته بندی شده ی استاندارد!

كودكی از دست رفته ی آدمها

فاصله یعنی تفاوت دنیای من و مبینای شیش ساله

شایدم تحفن احساسات گندیده ی یه مرده تا زندگی!

احساسات مسخره ی كودكانم تا دنیای تو

یعنی فاصله...

خندیدن دیگران به قلب نابالغم یعنی فاصله

فاصله یعنی من........تا........خدا

خدا...تا...من

فاصله یعنی تنهایی دستهای سردم

خنده های كودكانم ...فاصله...درون پر از قصه ام!

یعنی فاصله...فاصله...فاصله


(خانوم طلا)






نوع مطلب :
برچسب ها :
شنبه 2 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : خانوم طلا...
فقط رئال مادریدددددددد.یوهووووووووووووووووووووووووووووو.تربیك به همه ی رئالی های گل......




نوع مطلب :
برچسب ها :
سه شنبه 29 فروردین 1391 :: نویسنده : خانوم طلا...
نگاههای پر از طعنشونو چن روزه بهم دوختن..این شبا صدای پچ پچشون میاد...

این چن روزه همش ازم بد میگن...میگن بهشون اهمیت نمیدم....بهشون بی توجه شدم و حالشونو نمیپرسم...

این یه ساعت که کنارشون نشستم و قلبم کنارشونه یه کمی نگاهشون بهتر شده...

اما ازم دلخورن...مخصوصا قهر قهرو!آخه قبلنا خیلی بهش توجه میکردم...الهی...حق داره....

این روزا عروسکای اتاقم...دوستای لحظه های تنهاییم...باهام قهر کردن...

چقدم با هم متحدن!!!همچین چشمای نازشونو نازک میکنن برام!

بهشون حق میدم...چن وقته قلب و ذهن و روحم جای دیگس...

هیچوقت دوس نداشتم انقد بهشون بی توجه باشم...باید از دلشون در بیارم...

دوستتون دارم فرشته های دوست داشتنی من....

یه به روز آوری جدید و ساده از دنیام...تقدیم به عروسکای مهربونم...

 






نوع مطلب :
برچسب ها :
چهارشنبه 23 فروردین 1391 :: نویسنده : خانوم طلا...
نتیجه ی عصبانیتای طوفانیت اینه كه الان ندونم كجایی و چه میكنی رفیق دیونه ی خودم

هر چن منم عاشق شكستنم وقتی كه عصبانیم اما خودمو كنترل میكنم تا همچین بلایی سر اشیا دم دستم این جور وقتا نیارم....

اما تو دقیقا برعكسی عزیزم....حالا نمیشد این گوشی بدبختو  نكوبیش به دیوار؟

این سومین گوشیه كه چنین سرنوشته شومی براش رقم زدی....

امروز حسابی دلم برات تنگ شد....كاش وقته عصبانیت یه لحظه به من فك میكردی.....

هر كی یه جوره دیگه شما هم عصبانیتت اینجوریه...اگشال نداره من همه جوره دوستت دارم رفیق این رز های صورتی تقدیم به تو عزیزم









نوع مطلب :
برچسب ها :
دوشنبه 7 فروردین 1391 :: نویسنده : خانوم طلا...

یه سلام بهاری به تو که خدای مهربونیایی، یه سلام بهاری به دنیای رنگارنگت ...

یه سلام پر از عطر شکوفه های بهار نارنج حیاط ننجون گلم به همه ی عابرای دنیای مجازی...

یه سلام پر از عشق به همه ی عاشقا، یه سلام پر از شادی به همه ی آدما،آدمای بد اخلاق،خوش اخلاق،خندون،گریون،غصه دار و بی غصه و سرخوش ها و همه و همه...

یه سلام ویژه به عموی کودکی هام...سلام آقای فرضیایی...

یه سلام کودکانه به آجی هام...به شاپرک ها ،به بهونه ها، به آسمونی ها....

یه سلام پر از طراوت به مامان بزرگا و بابابزرگا....

و یه سلام پر از خواهش و انتظار به امام زمان گلم که این روزا آرزومه اومدنش...سلام آقای خوبی

سال نو رو به همتون تبریک میگم.امیدوارم بهترین سال واسه تك تكتون  باشه...

هرسال که بهار میاد و چشمم به شکوفه ها میفته یاد قدیما میفتم یاد بچگیام...چقد با این شکوفه ها خاطره دارم.

میدونید اون سالها توی باغ ننجونم یه دنیا شکوفه های بهار نارنج از رو زمین جمع میکردیم و باهاش گردنبند و گوشواره میساختیم یه سرویس گرون قیمته خوشبو.هه هه هه.

هنوزم دوس دارم از این سرویسا بندازم گردنم اما نمیدونم چرا اینکارو نکردم شاید نبود وقت یا نمیدونم اما هر چی هست نشونه ی بزرگ شدن و عوض شدن دغدغه هاست.

آره...وقتی بهار میاد همه ی خاطرات شیرین کودکیم توی روزای عید واسم زنده میشه.شوق کودکانه واسه اومدن عید...خرید عید...عیدی گرفتنا...ماهی های قرمز تنگ

آخ که چقد هنوز که هنوزه دوسشون دارم حتی حالا که بیست و یک بهار از زندگیم رفته اما هنوز هر سال یه ماهی واسه خودمه و براش اسم میزارم.اسم ماهی امسالم صاعقه ست.چون به شدت سریع و تند و آتیش پاره ست!!!

زندگیم توی این سال جدید عوض شده...تغییر خوشی کرده و امیدوارم پایان خوشی داشته باشه

امسال میخام شادتر زندگی کنم...میخام توی لحظه لحظه های زندگیم حضور خدارو حس کنم و به شیطان وجودم دهن کجی کنم

 

امیدوارم همه ی ما آدما که آرزومون با خدا بودنه وسرشتمون با اون پیوند خورده بتونیم به این مرحله برسیم ...

خداجونم کاری کن توی سال جدید فضای قلبامون تا آخر بهاری و عطراگین بمونه...

 

  تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com






نوع مطلب :
برچسب ها :
دوشنبه 8 اسفند 1390 :: نویسنده : خانوم طلا...

من،شب،دلتنگی...

نیمه شب آخرین شماره ی بهمن!

شمارش معكوس برای مردگی نو

و تولد موجودات جدید!

 

هوای شاعر بس ناجوانمردانه....

سوزناك و سرد و بی اكسیژن است

 

خفگی شیرینی دستانش را حلقه كرده

انگشتان بلندش ر ا دور گردنم حس میكنم

 

صدای شیون كودك از میان كوچه می آید

نیمه شبی آمیخته با شیون كودكی تنها

 

باران به مجلس ترحیم امشبم آمده

باران چه پر سر و صدا قدم بر میدارد

دانه های درشت سرد و شاید وفادار!

 

كاش كسی از دور دستها می آمد

یك بی جنسیته وفادار!!

دلم یك بی جنسیته وفادار میخواهد!

 

دلم از تعاریف خسته ست...

از قانون عاصی،و در بند تنهایی

دلم اسیر تنهایی های گاه و بی گاه ست...

(خانوم طلا)






نوع مطلب :
برچسب ها :
سه شنبه 11 بهمن 1390 :: نویسنده : خانوم طلا...

میخواهم برگردم به روزهای كودكیم...

آن زمانها كه پدر،تنها قهرمان بود...

عشق،تنها در آغوش مادر خلاصه میشد...

بالاترین نقطه ی زمین،شانه های پدر بود...

بدترین دشمنانم،خواهر و برادر خودم بودند...

تنها دردم،زانوهای زخمی ام بود...

تنها چیزی كه میشكست،اسباب بازی هایم بود...

و معنای خداحافظ تا فردا بود!! 

(?)






نوع مطلب :
برچسب ها :
جمعه 7 بهمن 1390 :: نویسنده : خانوم طلا...

فكرشم نمیكردم انقد حسود باشم!!! آره...حسادت...میدونی به چی؟ به كی؟ كجا؟ هه!

خنده داره واسم....شایدم خیلی تلخه....نمیدونم باید از خودم بدم بیاد یا به خودم حق بدم....

اما میدونم كه اون لحظه هم هیچوقت بد كسی رو نخاستم....فقط حسودیم شد...

آره....جای خالیت عذاب آوره....وقتی بیشتر واسم سخت میشه كه یه دنیا آدمای دو تایی میبینم!!

همین........امروز هم همین بود......اسم این حسادت كودكانه نیست....شاید یه حسادته عاشقانه س

هر چی هست خیلی بده....خیلی.......خیلی........

(خانوم طلا)






نوع مطلب :
برچسب ها :
شنبه 1 بهمن 1390 :: نویسنده : خانوم طلا...

لیلی گفت بس است.دیگر بس است و از قصه بیرون آمد.

مجنون دور خودش میچرخید.مجنون لیلی را نمیدید و رفتنش را هم.

لیلی گفت: كاش مجنون این همه خودخواه نبود.كاش لیلی را میدید.

خدا گفت: لیلی بمان،قصه ی بی لیلی را كسی نخواهد خواند.

لیلی گفت:این قصه نیست،پایان ندارد.حكایت است.حكایت چرخیدن.

خدا گفت: مثل حكایت زمین مثل حكایت ماه ،لیلی بچرخ.

لیلی گفت: كاش مجنون چرخیدنم را میدید.مثل زمین كه چرخیدن ماه را میبیند.

خدا گفت: چرخیدنت را من تماشا میكنم،لیلی بچرخ.

لیلی چرخید و چرخید و چرخید...

دور دور لیلی ست. لیلی میگردد و قصه اش دایره است.

هزار نقطه دوار. دیگر نه نقطه و نه لیلی.

لیلی بگرد!بگرد گردیدنت را من تماشا میكنم.

لیلی ! بگرد تنها حكایت دایره باقی ست.

(عرفان نظری)






نوع مطلب :
برچسب ها :
سه شنبه 6 دی 1390 :: نویسنده : خانوم طلا...

  اینجا راحت میشه از خودم بگم پس کودکانه و بی هوا از زخمی که بعضی ها رو قلبم هک کردن میگم....

جدیدا تعداد زخمهایی که رو قلبم هک شده غیر قابل تحمل شده برام....دلیل بیشتر زخمهای روی قلبم هم اینه که بعضی وقتها بعضی آدمها به دنیای کودکانه ی من میخندن....

دلیلش چیه که اونا دلشون میاد روی قلب هم نوع خودشون زخمهای بی درمون یادگاری میزارن؟؟؟  الان میخام از خودمو و کودکیم بگم.بگم تا بفهمی داری به چی میخندی...

من یک کودکم، من به کودکیم افتخار میکنم ،من یک کودک شر و شور 21 ساله م. بخندید.مسخره کنید.من یک کودک 21 ساله ایم که توی 18 سالگیش مونده!!!!! آره من یک کودکم.... . بگو خودتو گول میزنی، بگو داری از دنیای واقعیت فرار میکنی....بگو بگو بگو...هر چی به ذهنت میرسه بگو تا بخندی به دنیای کودکانه ی یک آدم بزرگ.... .

 

من تصمیم دارم کودکانه زندگی کنم.....

شاید تویی که به من میخندی و نگاهت وقتی که با کوچولوها هم بازی میشم پر از سوال و حتی تحقیره نمیدونی چرا من به این کودکی رسیدم ....حتما نمیدونی.....کاش یه روزی برسی به افکار من....نمیگم خوبه اما باعث خیلی خوبیا میشه...یکیش اینکه یاد میگیری به دنیای دیگران توهین نکنی....

 

آهای آدمها....

یادتون بیاد کودکیتونو....بچه که بودیم دروغای تابلو میگفتیم....بخاطر این که بلد نبودیم دروغ بگیم....

بچه که بودیم نمیدونستیم  فخر فروشی و غرور و تجمل یعنی چی....

بچه که بودیم  بی هوا هر جایی احساسمونو نشون میدادیم...میخندیم ، گریه میکردیم....و چقدر راحت میشدیم اون لحظه....

 

یادتون هست؟

بچه که بودیم نمیدونسیم مسخره کردن یعنی چی....به هم میخندیدم اما با هم....به چیزای قشنگ....

بچه که بودیم بی خجالت  و بی دلیل به همه محبت میکردیم...بلد بودیم به هم بگیم دوستت دارم....

بهمون گفته بودن خدا بچه های مهربون رو دوس داره....خدا از مسخره کردن بیزاره کوچولوی من....

و ما چون بی دلیل خدایی رو که هیچ فلسفه ای از وجودش نداشتیم دوس داشتیم بخاطرش مهربون بودیم و دنیای خوبی رو دوس داشتیم....

 

روزها رفت....سالها هم .....یکم که بزرگتر شدیم ... وقتی میگفتن خدا.....میگفتیم کی؟  رفتیم تا اثباتش کنیم....با فلسفه، با منطق... با مغزمون...

یه عدمون بهش رسیدن....یه عده به بندگی شیطان در اومدن...همون دختر پسرای معصوم....همونا حالا شدن بنده ی شیطان....و یه عده هم موندن بلاتکلیف و هنوز به اثبات خدا نرسیدن...

 

آره ...وقتی یکم بزرگتر شدیم  دیدیم با دروغ میشه خیلی کارا کرد...

زیر پا له کردن بعضی چیزا چقد خوبه! مسخره کردن تفریح خوبیه!

 و دوستت دارم گفتن وقتایی که واست میصرفه بیاد رو لبت...

جنگ و دعوا و کشت و کشتار بهترین چاشنی زندگی آدمهاست...

وای که چقد کودکی خسته کننده بود....حیف  نیس دنیای آدم بزرگ ها...  .

آره... دیگه همه  آدمها عاشق دنیای خوبی نیستن....انگار دنیای خوبی ها حوصلشونو سر میبره....

 

من به همین دلایل کودکیمو انتخاب کردم....دنیای کودکانه زیباست چون سادگی و صداقت داره....

چون بچه ها بهم خیلی چیزها یاد میدن....یکیش اینه که مثل یک انسان واقعی زندگی کنم....

 

شاگرد خوبی نیستم توی کلاسشون و گاهی شاید یک ادم بزرگ نفرت آورم اما هر روز درسهایی كه یاد گرفتمو تمرین میکنم....

 

ازت خواهش میکنم به دنیای كودكانه ی  من توهین نکن....

 

 

 

 

 (خانوم طلا)






نوع مطلب :
برچسب ها :
چهارشنبه 9 آذر 1390 :: نویسنده : خانوم طلا...

دلم هوای کودکی دارد...

دلم امروز میخواهد یک سال بدون درد بخندد...

دلم دخترک معصوم ده ساله را و حتی ده ساله را میخواهد!

دخترکی در مرز بلوغ درد...

درد عشق،درد احساس،درد زن بودن و زن بودن!

بدنبال من بیا دوست کودکی های من...

دستهایت را به من بده تا لحظه ای بی هوا شاد باشم..

من خسته ام از این همه درد از این همه مفهوم...

چشمان حیران روزهای ابهام را خوب بیاد دارم...

من هنوز هم اواره ی اعمال ناعادلانه ی تو ام...

تمام زندگیم برای تو....

تنها و تنها حتی ذره ای از مرز کودکی هایم را پس بده

من از سقوط یک فرشته دلگیرم..

پرواز میخاهم...

تنها برای لحظه ای بالهایم را پس بده

تمام تنهایی های دوران بلوغم برای تو

تقدیمت میکنم با عشق و بی انتظار...

تمام اشکهای افکار یک حیوان آگاه دو پا برای تو...

تمام دغدغه های ده ساله ام را برایت

تا پشت در قصرت روانه میکنم...

شاید لحظه ای و فقط لحظه ای

دخترک از دست رفته ی ده ساله را بفهمی..

ای خدای خوبی ها!!!

(خانوم طلا)






نوع مطلب :
برچسب ها :


( کل صفحات : 2 )    1   2